فرشته كوچولوي پنج ماه ي من
فرشته كوچولوي من پنج ماهه شد،پنج ماهه شدو كلي تغيير،يكيش اينكه يهويي عاشق پستونك شد.البته علاقه ندارم خيلي عادت كنه به پستونك،فقط گاهي موقع خواب ميدم دهنش،دخترم خيلي راحتت تر از قبل اجسام رو دستش ميگيره و وقتي يچيزي بخاد دستاشو به سمت اون وسيله دراز ميكنه.چند روزي بابا رضا باهات بابا گفتن رو به طور جدي تمرين ميكنه،شماهم كلمه 'با ' رو ياد گرفتي و همش تكرار ميكني،هروقتم ميگي با باباجونت جايي بين زمين و اسمون معلق ميشه از ذوق،هم ذوق اينكه داري نزديك ميشي به بابا گفتن،هم ذوق اينكه داره نتيجه زحماتشو ميبينه،جديدا به افراد غريبه واكنش نشون ميدي و لب و لوچه رو جمع ميكني و اماده گريه كردن ميشي و سريع بايد بغلت كنم تا گريه نيفتي،قبلا واسه شير پانميشدي شبا،ولي الان يكي يا دوبار يكم نق نق ميكني تو خواب و من متوجه ميشم گرسنه شدي و شيرتو مبدم و دوباره اروم ميخابي،خيليي لثه هات ميخاره،هروسيله اي كه نزديكت كنيم سريعا دهنتو باز ميكني و ميخاي بخوريش،دوستم توي تهران با يه دكتر تغذيه خوب مشورت كرده واسه شروغ غذا خوردن،وپيشنهاد اون دكتر پنج ماهو ده روزگي بوده،منم ايشالله از دهم اب برنج رو شروع ميكنم،راستي واكسفلج اطفال توي چهارماهـگيت پيدا نشد و مجبور شديم ديروز بزنيمش،نه درد اومد خداروشكر نه تب كردي،ايشالله واكسن شش ماهگي هم راحت باشه،بنبتا خانوم ما عاشق روروئكه،البته چون ميگن ضرر داره،خيلي كم ميزارمت داخلش،ولي خب خيلي ذوق ميكني و راحت اينور اونور ميري روي سراميكا.


فرشته كوچولوي پنج ماه ي من 

مامانی سارا و بابا جون رضا